
دردو دل دختر شهید محمد ناصر ناصری ...
بابا جان باز سلام، ُای پدر جان منم زهرایت دختر کوچک تو ای امید من و ....
به خدا این صدمین نامه بود.از چه رویی جوابم ندهی؟یاد داری دم رفتن تو ....
به خدا خسته شدمُ به خدا قلب من آزرده شده...من و داداش رضا...جان زهرا (س) برگرد...
آخر آن موقع ها حرف قرآن و خدا و دین بود .کربلا بود و هزاران عاشق...
همه مسئولین چون رجایی و بهشتی بودن ، حرف یکرنگی بود....ظاهر و باطن افراز ز هم فرق نداشت...
همه خواهر ها زیر چادر بودن...جای رقص و آواز همه جا صوت دعا می آمد...
حرف ایمان بود و حرف از تقوا بود...
اما امروز پدر درد و دل بسیار است...
همه آنچه به من میگفتی رنگ دیگر دارد یا بسی کمرنگ است...
من که میترسم تنها به خیابان برومُ مادرم می ترسد...
دوستانی که میخوان این دردودل رو با صدای خود دختر شهید بشنون میتونن از لینک موجود در ادامه مطلب اونو دانلود کنن